بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت اول: صلح؛ پایان مسئولیت امام یا آغاز آزمون امّت؟
مقدمه
در تحلیل صلح امام حسن مجتبی(علیه السلام)، معمولاً همه نگاهها به سوی امام معطوف میشود و پرسشها نیز غالباً با این عبارت آغاز میگردد: چرا امام حسن(علیه السلام) صلح کرد؟ چرا جنگ را ادامه نداد؟ چرا در برابر نقض پیمان معاویه قیام نکرد؟ آیا آن حضرت نمیدانست معاویه به عهد خود وفادار نخواهد ماند؟
این پرسشها، با وجود اهمیتشان، همه حقیقت را در خود جای ندادهاند؛ زیرا گویی از آغاز چنین فرض شده است که در جامعه اسلامی، تنها امام مسئول است و مردم صرفاً تماشاگر تصمیمها و اقدامات او هستند. در این نگاه، امام باید سپاه فراهم کند، جامعه را هدایت نماید، در برابر دشمن بایستد، هزینه مبارزه را بپردازد و حتی ضعف، تردید، دنیاطلبی و پیمانشکنی مردم را نیز جبران کند؛ امّا درباره وظیفه امّت کمتر پرسش میشود.
حال آنکه از منظر قرآن و سنّت، مسئولیت اجتماعی تنها بر دوش رهبر الهی نیست. امام، راه را نشان میدهد، حجّت را تمام میکند، حقیقت را از باطل جدا میسازد و متناسب با امکانات و مصالح واقعی جامعه تصمیم میگیرد؛ امّا پس از آن، مردم نیز باید ایمان خود را در میدان نصرت حق، وفای به عهد، مقابله با ظلم و حمایت از پیشوای مشروع به اثبات برسانند.
از این رو، شاید پرسش بنیادی درباره صلح امام حسن(علیه السلام) این نباشد که «امام چرا صلح کرد؟»، بلکه باید پرسید: پس از آنکه امام پیمانی روشن منعقد کرد و معاویه مفاد آن را یکی پس از دیگری زیر پا گذاشت، جامعه اسلامی چه وظیفهای داشت و تا چه اندازه به آن وظیفه عمل کرد؟
این تغییر زاویه دید، ما را از بحثی صرفاً تاریخی درباره تصمیم امام، به حوزهای گستردهتر با عنوان «فقه مسئولیت امّت» وارد میکند؛ فقهی که موضوع آن، تکالیف مردم در برابر امام حق، حکومت منحرف، پیمانشکنی حاکمان، ظلم سیاسی، تحریف دین و تهدید مصالح عمومی جامعه اسلامی است.
پیش از ورود به این مسئله، لازم است یک شبهه بنیادین برطرف شود: آیا صلح امام حسن(علیه السلام) ممکن است نتیجه ضعف، ترس، سازشکاری یا فقدان شناخت سیاسی آن حضرت بوده باشد؟ اگر پاسخ منفی است، شخصیت امام و شواهد تاریخی چه حقیقتی را درباره منطق صلح آشکار میکنند؟
آیا صلح امام حسن(علیه السلام) از ضعف یا سادهاندیشی برخاست؟
گاهی در تحلیلهای سطحی، صلح امام حسن(علیه السلام) در برابر قیام امام حسین(علیه السلام) قرار داده میشود و از یکی به عنوان نماد سازش و از دیگری به عنوان نماد مقاومت یاد میگردد. این مقایسه از اساس نادرست است؛ زیرا دو امام معصوم، دو راه متضاد را نپیمودند، بلکه در دو موقعیت متفاوت، یک هدف مشترک را دنبال کردند: حفظ حقیقت اسلام و جلوگیری از استقرار کامل انحراف در جایگاه دین.
برای داوری درباره صلح امام حسن(علیه السلام)، پیش از هر چیز باید دید تصمیمگیرنده این صلح چه شخصیتی داشت. آیا او فردی کمتجربه، منزوی از سیاست، ناآشنا با دشمن یا گریزان از مواجهه بود؟ یا شخصیتی بود که از کودکی نشانههای عقل، علم، شهامت و دفاع از ولایت در او آشکار شده بود؟
عقل مجسّم در خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله)
در روایتی منسوب به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آمده است:
«لَوْ كَانَ الْعَقْلُ رَجُلًا لَكَانَ الْحَسَنَ»
اگر عقل در قالب انسانی مجسّم میشد، حسن بود». (حمویی جوینی، ابراهیم بن محمد، فرائد السمطین، ج۲، ص۶۸)
این تعبیر، تنها ستایش از هوشمندی معمولی امام نیست. عقل در فرهنگ اسلامی، صرف قدرت محاسبه سود و زیان مادّی نیست؛ بلکه نیروی تشخیص حق، شناخت مصالح، پیشبینی عواقب و انتخاب بهترین راه در میان گزینههای دشوار است. عقلانیت سیاسی نیز گاه در حمله و پیشروی جلوه میکند و گاه در توقف جنگی که ادامه آن جز نابودی نیروهای حق و تثبیت تبلیغات دشمن ثمری ندارد.
بر این اساس، اگر امام حسن(علیه السلام) مظهر عقل معرفی شده است، صلح او را نمیتوان اقدامی منفعلانه یا تصمیمی برخاسته از ناآگاهی دانست. مسئله این نیست که امام از ماهیت معاویه اطلاع نداشت؛ بلکه چهبسا او معاویه، سپاه شام، نخبگان متزلزل عراق و ظرفیت واقعی جامعه خویش را بهتر از همه میشناخت.
حکمت در دوران کودکی
ابنشهرآشوب نقل میکند که امام علی(علیه السلام)، پس از شنیدن سخنان امام حسن با ابوسفیان در حالی که کودکی چهارساله بیش نبود، فرمود: خداوند را سپاس می گویم از اینکه در خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله) کسی را قرار داده است که همانند یحیی بن زکریا، در کودکی از حکمت برخوردار شده است:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي جَعَلَ فِي آلِ مُحَمَّدٍ مِنْ ذُرِّيَّةِ مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفَى نَظِيرَ يَحْيَى بْنِ زَكَرِيَّا ﴿وَآتَيْنَاهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا﴾»
(ابن شهر آشوب، محمد بن علی، مناقب آل ابیطالب (علیهمالسّلام)، ج۳، ص۱۷۳)
این روایت، نشاندهنده آن است که فهم و بصیرت امام حسن(علیه السلام)، پدیدهای نبود که ناگهان در دوران خلافت او شکل گرفته باشد. آن حضرت از آغاز در فضای وحی، امامت و سیاست اسلامی پرورش یافت؛ دوران پیامبر(صلی الله علیه و آله) را درک کرد، حوادث پس از رحلت آن حضرت را دید، سالهای خانهنشینی امیرالمؤمنین(علیه السلام) را تجربه نمود و در دوران خلافت پدر، در متن مهمترین بحرانهای سیاسی و نظامی جامعه اسلامی حضور داشت.
بنابراین، صلح با معاویه تصمیم کسی نبود که برای نخستین بار با پیچیدگی قدرت و سیاست مواجه شده باشد.
آیا امام حسن(علیه السلام) در دفاع از ولایت اهل ملاحظه و عقبنشینی بود؟
ممکن است گفته شود برخورداری از عقل و حکمت، لزوماً به معنای شهامت در دفاع از حق نیست. از این رو باید بررسی کرد که امام حسن(علیه السلام) در موقعیتهای حساس، چگونه از ولایت و حریم اسلام دفاع میکرد.
دفاع از جایگاه امیرالمؤمنین(علیه السلام) در کودکی
بلاذری در انسابالاشراف از عروه نقل میکند که روزی ابوبکر بر منبر خطبه میخواند. امام حسن(علیه السلام)، که در آن زمان کودکی خردسال بود، جلو رفت و گفت: «اِنْزِلْ عَنْ مِنْبَرِ أَبِي؛ از منبر پدرم پایین بیا».
وقتی این رفتار به امام علی(علیه السلام) و تحریک وی نسبت داده شد، آن حضرت فرمود: «لَيْسَ هَذَا مِنْ مَلَإٍمِنَّا؛ این کار به دستور ما نبوده است». (بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۳، ص۲۶)
صرفنظر از گفتوگوهای تاریخی و کلامی پیرامون این گزارش، آنچه در آن به روشنی دیده میشود، حساسیت امام حسن(علیه السلام) نسبت به جایگاه ولایت و میراث رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است. کودکی که بدون تحریک و فرمان دیگران، چنین آشکار از حق پدر دفاع میکند، در بزرگسالی نیز شخصیتی بیتفاوت در برابر غصب حق و انحراف سیاسی نخواهد بود.
مواجهه صریح با معاویه و کارگزاران او
پس از انعقاد صلح نیز امام حسن(علیه السلام) هرگز از بیان حق دست نکشید. صلح به معنای پذیرش مشروعیت دینی معاویه، سکوت در برابر تحریفها یا خودداری از افشای گذشته بنیامیه نبود. مناظرات آن حضرت با معاویه و چهرههایی مانند عمرو بن عاص، مروان بن حکم، ولید بن عقبه، مغیره بن شعبه و عتبه بن ابیسفیان، نشان میدهد که امام با صراحت تمام از جایگاه اهلبیت(علیه السلام) دفاع میکرد و سوابق مخالفان را به آنان یادآور میشد.
در گزارشهای احتجاجی، دشمنان میکوشیدند با سخنان هماهنگ و از پیش طراحیشده، امام را در مجلس معاویه تحت فشار قرار دهند؛ امّا آن حضرت به هر یک پاسخی متناسب میداد و نه تنها از موضع دفاعی خارج میشد، بلکه مشروعیت اخلاقی، دینی و تاریخی آنان را به چالش میکشید. (طبرسی، فضل بن حسن، الاحتجاج علی اهل اللجاج، ج۱، ص۲۸۸)
بنابراین، صلح امام را نمیتوان خاموشی در برابر باطل دانست. او جنگ نظامی را در شرایط خاص متوقف کرد، امّا مبارزه اعتقادی، فرهنگی و سیاسی را ادامه داد. توقف یک روش مبارزه، به معنای دست کشیدن از اصل مقاومت نبود.
تفاوت میان سازش با باطل و مدیریت میدان مبارزه
در منطق دینی، شجاعت همیشه به معنای شمشیر کشیدن نیست. گاهی جنگیدن در شرایطی که سپاه از درون فروپاشیده و فرماندهان خریداری شدهاند، شجاعت نیست، بلکه قرار دادن جان مؤمنان و آینده جریان حق در معرض نابودی است.
همچنانکه صلح نیز همیشه نشانه ترس نیست. ممکن است پذیرش یک پیمان، وسیلهای برای حفظ نیروهای حق، افشای دشمن و انتقال مبارزه از میدانی نامناسب به میدانی مؤثرتر باشد.
امام حسن(علیه السلام) نه از معاویه ترسیده بود و نه درباره او دچار توهم شده بود. آن حضرت میان «اصل مقاومت» و «شکل مقاومت» تفاوت قائل شد. اصل مقابله با انحراف اموی باقی ماند، امّا شکل آن از جنگی فاقد پشتوانه اجتماعی، به مواجههای سیاسی و تاریخی تغییر یافت که در آن، معاویه ناگزیر شد تعهدات روشنی را در برابر امّت بپذیرد و سپس با نقض آن تعهدات، ماهیت واقعی خود را آشکار سازد.
آیا امام حسن(علیه السلام) از تجربه و جایگاه سیاسی کافی برخوردار بود؟
شبهه دیگری که گاه ناگفته در پس تحلیلهای نادرست قرار دارد، این تصور است که امام حسن(علیه السلام) بیشتر شخصیتی اخلاقی و عبادی داشت و تجربه کافی برای مدیریت بحرانهای سیاسی نداشت. بررسی سیره آن حضرت در دوران حکومت امیرالمؤمنین(علیه السلام)، خلاف این تصوّر را اثبات میکند.
روشنگری درباره ماجرای حکمیّت
ماجرای حکمیّت از پیچیدهترین بحرانهای دوران خلافت امیرالمؤمنین(علیه السلام) بود. گروهی از مردم کوفه، برخلاف نظر امام، بر انتخاب ابوموسی اشعری اصرار ورزیدند و پس از آشکار شدن نتیجه زیانبار حکمیّت، به جای پذیرش مسئولیت انتخاب خود، فضای جامعه را آشفتهتر ساختند.
در چنین موقعیتی، امیرالمؤمنین(علیه السلام) از امام حسن(علیه السلام) خواست درباره ابوموسی اشعری و عمرو بن عاص سخن بگوید و حقیقت ماجرا را برای مردم روشن کند.
امام حسن(علیه السلام) پس از حمد و ثنای الهی فرمود که این دو نفر مأمور شده بودند مطابق قرآن، نه مطابق هوای نفس، داوری کنند؛ امّا هنگامی که هوای نفس را بر قرآن مقدم داشتند، دیگر «حاکم» نبودند، بلکه خود «محکوم» به خطا و انحراف بودند.
آن حضرت سپس خطای ابوموسی در مطرح کردن عبدالله بن عمر برای خلافت را از چند جهت نقد کرد: عمر بن خطاب او را برای خلافت مناسب ندانسته و در شورای ششنفره قرار نداده بود؛ خود عبدالله خواستار حکومت نبود؛ و مهاجران و انصار نیز بر امارت او اتفاق نکرده بودند.
در ادامه، امام با استناد به داوری سعد بن معاذ در ماجرای بنیقریظه، اصل حکمیت و داوری را از سوءاستفادهای که ابوموسی و عمرو بن عاص از آن کردند جدا ساخت. بدین ترتیب، حضرت نه به انکار شتابزده اصل حکمیّت پرداخت و نه خیانت داوران را توجیه کرد؛ بلکه با تفکیکی دقیق، مشروعیت اصل داوری را پذیرفت و انحراف در مصداق و عملکرد داوران را نشان داد. (قرشی، باقر شریف، حیاة الامام الحسن (علیهالسّلام)، ج۱، ص۴۷۹)
این سخنان از چند جهت اهمیت دارد:
نخست آنکه امام حسن(علیه السلام) توانست در یکی از پیچیدهترین منازعات سیاسی، میان اصل حقوقی حکمیت و رفتار نادرست حَکَمها تفکیک کند.
دوم آنکه حضرت، استدلال سیاسی خود را بر قرآن، سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)، سابقه تاریخی و منطق انتخاب عمومی استوار ساخت.
سوم آنکه امیرالمؤمنین(علیه السلام)، در بحرانی که نیازمند روشنگری عمومی بود، فرزندش را به عنوان تبیینکننده موضع حکومت به جامعه معرفی کرد.
بنابراین، امام حسن(علیه السلام) پیش از خلافت، در مقام یک چهره حاشیهای قرار نداشت؛ بلکه از سخنگویان و مدافعان برجسته حکومت علوی بود.
امامت جمعه؛ نشانه اعتماد علمی و سیاسی امیرالمؤمنین(علیه السلام)
نماز جمعه در جامعه نخستین اسلامی صرفاً یک عبادت فردی یا آیینی نبود. خطبه جمعه مهمترین تریبون رسمی حکومت برای تبیین مسائل دینی، سیاسی و اجتماعی به شمار میرفت. امامت جمعه، بهویژه در مرکز خلافت، نیازمند علم دینی، قدرت تحلیل سیاسی، نفوذ اجتماعی و مشروعیت عمومی بود.
در گزارش مسعودی آمده است که هرگاه امیرالمؤمنین(علیه السلام) به دلیل بیماری یا عذری دیگر نمیتوانست نماز جمعه کوفه را اقامه کند، امام حسن(علیه السلام) را به این مسئولیت میگمارد. (مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج۱، ص۳۴۵)
این انتخاب نشان میدهد که آن حضرت در نگاه امیرالمؤمنین(علیه السلام)، شایستگی نمایندگی علمی و سیاسی حکومت را داشت. کسی که در پایتخت حکومت علوی خطبه جمعه میخواند، نه فردی ناشناخته برای جامعه بود و نه از پیچیدگیهای مدیریت عمومی فاصله داشت.
در یکی از خطبههای منسوب به آن حضرت آمده است: «خداوند هیچ پیامبری را مبعوث نکرد، مگر آنکه پس از او جانشین، خاندان یا گروهی را تعیین کرد. سوگند به آن کسی که محمد(صلی الله علیه و آله) را به پیامبری برگزید، هیچکس در حق ما اهلبیت کوتاهی نمیکند، مگر آنکه خداوند عمل او را ناقص میگرداند؛ و هیچ دولتی علیه ما استقرار نمییابد، مگر آنکه سرانجام از آنِ ما خواهد بود».
این سخن نشان میدهد امام حسن(علیه السلام) از پیش، نزاع سیاسی جامعه را صرفاً رقابت میان اشخاص نمیدانست؛ بلکه آن را در چارچوب امامت، جانشینی پیامبر(صلی الله علیه و آله) و مسئولیت امت در قبال اهلبیت(علیه السلام) تحلیل میکرد.
پس از شهادت امیرالمؤمنین(علیه السلام)، مردمی که با امام حسن(علیه السلام) بیعت کردند، با شخصیتی ناشناخته مواجه نبودند. آنان دانش، خطابه، مدیریت سیاسی، حضور نظامی و دفاع صریح او از حکومت علوی را دیده بودند. از این رو، نمیتوان ضعف جامعه در حمایت از امام را به ناآگاهی کامل از جایگاه ایشان نسبت داد.
اگر امام معاویه را میشناخت، چرا با او پیمان بست؟
اکنون پرسش مهمتری شکل میگیرد: اگر امام حسن(علیه السلام) از چنین عقل، علم، تجربه و بصیرتی برخوردار بود و ماهیت معاویه را نیز میشناخت، چرا با کسی پیمان بست که احتمال بدعهدی او بسیار جدی بود؟
برای پاسخ، باید ابتدا نگاه قرآن به اصل پیمان با دشمن را بررسی کرد.
قرآن و اصل وفای به پیمان
قرآن کریم وفای به عهد را از مهمترین نشانههای ایمان معرفی کرده است:
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ»
ای کسانی که ایمان آوردهاید، به پیمانها وفا کنید». (مائده: ۱)
و نیز میفرماید:
«وَأَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كَانَ مَسْئُولًا»
به عهد وفا کنید که از عهد پرسش خواهد شد». (اسراء: ۳۴)
این دستورات تنها ناظر به پیمانهای میان مؤمنان نیست. قرآن در آیات مربوط به مشرکان نیز مسلمانان را مکلف میکند تا زمانی که طرف مقابل بر پیمان خود پایدار است، آنان نیز وفادار بمانند:
«إِلَّا الَّذِينَ عَاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ ثُمَّ لَمْ يَنْقُصُوكُمْ شَيْئًا وَلَمْ يُظَاهِرُوا عَلَيْكُمْ أَحَدًا فَأَتِمُّوا إِلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلَى مُدَّتِهِمْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ»
مگر آن گروه از مشرکان که با آنان پیمان بستید و چیزی از تعهدات خود در حق شما فروگذار نکردند و کسی را علیه شما یاری ندادند؛ پس پیمان آنان را تا پایان مدتشان به انجام رسانید؛ همانا خداوند پرهیزکاران را دوست دارد». (توبه: ۴)
این آیه، وفای به پیمان را حتی در برابر مشرکان، بخشی از تقوا میشمارد. بنابراین، شناخت احتمال بدعهدی دشمن به خودی خود موجب نمیشود که اصل انعقاد پیمان نامشروع یا بیفایده باشد.
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) نیز با گروههای مشرک و یهودی پیمانهایی منعقد کرد، با آنکه از دشمنی، رقابت و احتمال پیمانشکنی آنان آگاه بود. پیمان حدیبیه از روشنترین نمونههاست. اصل پیمان میتواند برای توقف خونریزی، حفظ جامعه اسلامی، آشکار کردن متجاوز، ایجاد فرصت تبلیغی یا تعیین تعهدات طرفین ضروری باشد.
هشدار قرآن درباره سادهانگاری در پیمان
در کنار امر به وفای به عهد، قرآن بارها مسلمانان را از خوشبینی سادهلوحانه به دشمنان بدعهد برحذر میدارد. درباره گروهی از مشرکان میفرماید:
«كَيْفَ وَإِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ لَا يَرْقُبُوا فِيكُمْ إِلًّا وَلَا ذِمَّةً»
چگونه میتوان به پیمان آنان اعتماد کرد، در حالی که اگر بر شما چیره شوند، درباره شما نه خویشاوندی را رعایت میکنند و نه پیمانی را؟». (توبه: ۸)
سپس میفرماید:
«لَا يَرْقُبُونَ فِي مُؤْمِنٍ إِلًّا وَلَا ذِمَّةً وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُعْتَدُونَ»
درباره هیچ مؤمنی نه پیوندی را رعایت میکنند و نه پیمانی را، و آنان همان تجاوزکاراناند». (توبه: ۱۰)
و در صورت نقض عهد و تعرض به دین، دستور مقابله میدهد:
«وَإِنْ نَكَثُوا أَيْمَانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَطَعَنُوا فِي دِينِكُمْ فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لَا أَيْمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ»
و اگر سوگندهای خود را پس از پیمانشان شکستند و در دین شما طعنه زدند، با پیشوایان کفر مقابله کنید؛ زیرا برای آنان پیمان و سوگندی معتبر نیست، باشد که بازایستند». (توبه: ۱۲)
تعبیر «لَا أَيْمَانَ لَهُمْ» به این معنا نیست که مسلمانان هیچگاه با چنین دشمنانی پیمان نبندند، بلکه هشدار میدهد که نباید امنیت و آینده جامعه اسلامی را بدون آمادگی و مراقبت، بر تعهد لفظی آنان بنا کرد.
از مجموع این آیات، میتوان سه اصل را استخراج کرد:
- مسلمانان میتوانند با دشمن پیمان منعقد کنند، اگر این پیمان با مصالح مشروع جامعه اسلامی سازگار باشد.
- تا هنگامی که طرف مقابل به عهد خود وفادار است، مسلمانان نیز باید به آن وفادار بمانند.
- جامعه اسلامی نباید از احتمال خیانت غافل شود و در صورت نقض آشکار پیمان، موظف است متناسب با شرایط، واکنش مشروع نشان دهد.
پس منطق قرآن چنین نیست که «چون دشمن ممکن است خیانت کند، هرگز با او پیمان نبندید»؛ بلکه میفرماید: پیمان ببندید، به پیمان خود وفادار باشید، اما سادهلوح نباشید و در برابر نقض عهد بیتفاوت نمانید.
صلح امام حسن(علیه السلام) را باید در همین چارچوب فهمید.
امام حسن(علیه السلام) با اعتماد اخلاقی و شخصی به معاویه صلح نکرد. آن حضرت به خوبی میدانست که معاویه قدرت را هدف اصلی خود قرار داده و برای دستیابی به آن از تهدید، تطمیع، شایعهسازی و خریدن فرماندهان استفاده میکند.
در منابع مربوط به صلح، از شروطی یاد شده است که بر اساس آنها معاویه باید مطابق کتاب خدا و سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله) عمل کند، امنیت شیعیان و یاران امیرالمؤمنین(علیه السلام) را تضمین نماید، متعرض امام حسن و امام حسین(علیه السلام) نشود و برای خود جانشینی تعیین نکند. اگرچه در نقل جزئیات صلحنامه اختلافهایی وجود دارد، حفاظت از پیروان امیرالمؤمنین(علیه السلام) و محدود کردن قدرت معاویه از عناصر مشترک گزارشهاست.
این شروط نشان میدهد که صلح به معنای واگذاری بیقیدوشرط امّت به معاویه نبود. امام با تنظیم پیمان، رفتار آینده معاویه را در برابر معیارهایی روشن قرار داد:
- آیا به قرآن و سنّت پایبند خواهد ماند؟
- آیا امنیت مخالفان سیاسی خود را محترم خواهد شمرد؟
- آیا حکومت را ملک شخصی خویش خواهد ساخت؟
- آیا خلافت را به سلطنت موروثی تبدیل خواهد کرد؟
- آیا از تعرض به اهلبیت(علیه السلام) خودداری خواهد نمود؟
بدین ترتیب، پیمان صلح به آزمونی سیاسی و اخلاقی تبدیل شد. معاویه دیگر نمیتوانست رفتار خود را در فضای مبهم تبلیغاتی پنهان کند. هر نقض عهد، شاهدی آشکار بر فاصله حکومت او از اصول اسلامی بود.
صلح امام، اعتماد به معاویه نبود؛ واداشتن معاویه به آشکار ساختن حقیقت خود در برابر امّت بود.
چرا امام در آن مقطع جنگ را ادامه نداد؟
پاسخ کامل این پرسش نیازمند بررسی وضعیت سپاه عراق، فرماندهان، قبایل و فضای اجتماعی پس از جنگهای جمل، صفین و نهروان است؛ اما در یک جمعبندی میتوان گفت امام حسن(علیه السلام) با جامعهای روبهرو بود که بخش مهمی از آن، توان و اراده پرداخت هزینه مقاومت را از دست داده بود.
در میان نیروهای امام گروههای متفاوتی حضور داشتند: شیعیان وفادار، خوارج، افراد مردّد، دنیاطلبان، پیروان رؤسای قبایل و کسانی که بیش از دفاع از حق، در پی غنیمت یا امنیت شخصی بودند. معاویه نیز با شناخت همین شکافها، فرماندهان و شخصیتها را با وعده پول و مقام هدف قرار داد.
گزارشهای تاریخی از آشفتگی سپاه، شایعه کشته شدن فرماندهان، مکاتبه برخی سران قبایل با معاویه، حمله به خیمه امام و حتی مجروح شدن آن حضرت حکایت دارند. در چنین فضایی، ادامه جنگ میتوانست نه به شکست معاویه، بلکه به دستگیری یا شهادت امام به دست نیروهای ظاهراً خودی و نابودی بقایای جبهه حق بینجامد.
در برخی گزارشها، عبیدالله بن عباس، فرمانده بخشی از سپاه، با وعده مالی معاویه جبهه امام را ترک کرد؛ رخدادی که عمق نفوذ و فروپاشی درونی سپاه را نشان میدهد.
در این وضعیت، امام میان دو گزینه آرمانی و مطلوب انتخاب نمیکرد؛ بلکه میان دو راه دشوار قرار داشت:
- ادامه جنگ با سپاهی متزلزل که احتمال پیروزی آن بسیار اندک و احتمال نابودی نیروهای حق بسیار زیاد بود؛
- یا پذیرش پیمانی مشروط که خون مؤمنان را حفظ کند، مشروعیت دینی معاویه را به رسمیّت نشناسد، تعهدات او را علنی سازد و زمینه داوری تاریخی امت را فراهم آورد.
انتخاب گزینه دوم، فرار از مسئولیت نبود؛ بلکه پذیرفتن مسئولیت در دشوارترین شکل آن بود. گاهی یک رهبر محبوبیت لحظهای خود را فدای بقای حقیقت میکند. جنگیدن ممکن بود برای امام، ظاهری حماسیتر ایجاد کند؛ امّا امام به دنبال ساختن تصویر حماسی از خود نبود، بلکه حفظ دین و جامعه مؤمنان را میخواست.
صلح، مسئولیت امام را پایان نداد؛ امّا صحنه مسئولیت امّت را آشکار کرد
پس از انعقاد پیمان، امام حسن(علیه السلام) وظایف خود را رها نکرد. آن حضرت از بیان حق، نقد حکومت اموی، دفاع از اهلبیت(علیه السلام)، تربیت نیروهای مؤمن و حفظ مرزهای اعتقادی جامعه دست نکشید. صلح تنها صورت مواجهه را تغییر داد.
امّا در همان حال، وضعیت جدیدی پدید آمد. معاویه در برابر جامعه اسلامی تعهداتی پذیرفته بود و مردم نیز شاهد این تعهدات بودند. از این پس هرگاه معاویه از کتاب و سنّت فاصله میگرفت، شیعیان را تحت فشار قرار میداد، به امیرالمؤمنین(علیه السلام) اهانت میکرد یا برای جانشینی یزید زمینه میساخت، تنها پیمان خود با امام حسن(علیه السلام) را نقض نمیکرد؛ بلکه حرمت یک تعهد عمومی را در برابر امت اسلامی میشکست.
در اینجا مسئولیت فقط متوجه امام نبود. جامعه اسلامی نیز وظیفه داشت:
- نقض عهد را بشناسد؛
- تبلیغات حکومت را نپذیرد؛
- از مظلومان حمایت کند؛
- در برابر تبدیل خلافت به سلطنت سکوت نکند؛
- امام حق را تنها نگذارد؛
- و به اندازه توان خود، مانع تثبیت ظلم و تحریف دین شود.
امّا آیا مردم چنین کردند؟
آیا خواص جامعه، پیمانشکنی معاویه را برای مردم تبیین کردند؟
آیا عالمان، قاریان، رؤسای قبایل و چهرههای بانفوذ، در برابر فشار بر شیعیان ایستادند؟
آیا مردمی که پیشتر امام را به جنگ فراخوانده و سپس او را تنها گذاشته بودند، این بار مسئولیت خود را پذیرفتند؟
این پرسشها ما را به قلب مسئله میرساند. تحلیل صلح امام حسن(علیه السلام) هنگامی کامل میشود که رفتار امّت نیز در کنار رفتار امام ارزیابی گردد. چهبسا بخش بزرگی از آنچه به عنوان «پیامد صلح امام» شناخته شده، در حقیقت پیامد کوتاهی مردمی باشد که نه در دوران جنگ، نصرتی شایسته ارائه کردند و نه پس از نقض پیمان، مسئولیت اجتماعی خود را به انجام رساندند.
در قسمت دوم، با تکیه بر آیات قرآن و آموزههای فقه سیاسی اسلام، مسئولیت گروههای مختلف جامعه ـ از عالمان و خواص تا رؤسای قبایل و عموم مردم ـ بررسی خواهد شد. همچنین خواهیم دید که آیا سکوت در برابر نقض عهد، قتل شیعیان، سَبّ امیرالمؤمنین(علیه السلام) و زمینهسازی ولایتعهدی یزید، صرفاً یک ضعف سیاسی بود یا مصداق ترک تکلیف دینی و اجتماعی به شمار میآمد.
سید هاشم موسوی

